باغ بهشت، صحبت اهل صفا بوددوزخ، شرارۀ ستم اشقیا بوداهل دلی که دل به کف یار داده استعاری ز مکر و خدعه و روی و ریا بودجز ذات ذوالجلال که باقی بود مدامجان و جهان به معرض بیم و فنا بودمحتاج خلق رذل و دنی کی شود کریمهر موج بحر فیض، سخا و عطا بودباشد کریم مظهر بخشایش و کرمدست کریم قلزم جود و سخا بودمهر و محبت است و عطوفت شعار ماآئین عشق، مسلک و ایمان ما بودجان همچو موم در کف دلدار دلرباستجانان اگر جفا بنماید، روا بودصابر بنوش از خُمِ توحید و جامِ وصلساقیِ بینیازِ دو عالم خدا بود برچسبها: کاروان شعر,
برچسب:
نویسنده: سام رادمنش
تاريخ: پنجشنبه
6 آذر
1404 ساعت: 18:42